امیر علیامیر علی، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره

من و امیر علی و باباش

دلتنگی های مادرانه...

دلم این روزها عجیب برایت تنگ است، اینقدر با لگد هایت ذوق مرگم نکن... کوچولوی مامان تا وقتش نرسیده نه تو میتوانی بیرون بیایی و نه من میتوانم بیایم پیش تو... آرام باش جان مادر آرامتر!! این روزهای تنگ و تاریک تو ، این روزهای بیقراری من، این روزهای تنهایی تو ، این روزهای چشم انتظاری من ، این روزها... این روزها عزیز دل مادر تمام میشوند! دلم برای یک لحظه دیدارت دنیای آرزوست!
30 خرداد 1391

دعا....

دستهایم را که بالا  می برم برای خدا اول از هرچیز تو به یادم می آیی!! سجده که میکنم وقت نماز و زیر دلم تیر میکشد اشکم به خاطر توست که گوشه چشمم مینشیند!! این روزها جان مادر آب هم که میخورم برای خاطر تووست... دعای مادرانه ام این روزها دیدن سلامتیت و شنیدن اولین بار صدای کودکانه ات است... پروردگارا مخواه که نرسم به این آرزو!! نکن تقدیرم که این امتحان امتحان من نیست... برای این سختی های بزرگ هنوز خیلی کوچکم... سلامت باش جان مادر سلامت که این همه ناخوشی هارا برای خاطر همین است که به جان میخرم منی که خود روزی دردانه مادری بودم....
30 خرداد 1391

برای مادرم...

گاهی اگر تند شدم ببخش!! گاهی اگر تلخ شدم ببخش!!! گاهی اگر زدم و شکستم آن دل نازک مادرانه را ببخش!!! معصوم ترین مخلوق خدا بی ادعا ترین عاشق دنیا مادر!! این روزها که در بطن خود کودکی میرویانم بیشتر از پیش به تو و خودم فکر میکنم! چند ماهی نیست که نصفه و نیمه مادر شده ام اما انگار بار یک عمر به دوش میکشم... و تو هنوز هم چه مادرانه این روزها را با من می گذرانی!! چه ها به سرت آمد تا به سامانم رساندی؟!! چه شبهایی را صبح کردی و پلک بر هم نزدی؟!! چقدر ناسپاس بودم در برابر این همه !!! این روزهای سخت من همان روزهاییست که تو با من گذراندی و اینک تکرار مکررات و بازگشت همان روزهاست.. با این تفاوت که این بار من مادرم و کودکی در وجودم می روید که فردایش همین...
30 خرداد 1391

بی قراری هایم برای تو...

بیقرارم کرده اند این روزها و ساعتها و لحظه ها.. چقدر کند میگذرند. اصلا نه.. انگار نمیگذرند!! چشمم به این صفحه تقویم خشک شده.. یک هفته را که خط میزنم چقدر دلم قنج می رود...این روزها عجیب دلتنگم.. برای خاطر تو این روزها اشکهای زیادی میریزم فرشته دنیا ندیده من!! این روزها دنیایم برایم آخرتی شده است درد ناکتر از همیشه.... اما همه این سختی ها همه این درد ها می ارزد به روزی که مادر صدایم بزنند... برای خاطر این لقب عاشقانه این روزها را آُسان می گیرم جان مادر....،  دعا کن عزیزکم دعا کن!!! دعا کن این چشم انتظاری هایم عاقبتش شیرین باشد... نگذار خستگی های این نه ماه یک عمر به جانم بماند... دعا کن عزیز دل مادر این رورزها را به امید سلامتی تو شب میک...
30 خرداد 1391

وقتی فهمیدم مادر شده ام...

وقتی فهمیدم مادر شده ام که به خاطر تو عزیزکم درد دندانم را بغض کردم و قورتش دادم و تاب آوردم... نه مسکنی نه دکتری حتی نه خیال یک استامینوفن ساده!! وقتی فهمیدم مادر شده ام که به خاطر تو لوازم آرایشم را عطرم را کنار گذاشتم تا مبادا مبادا که به تو اسیبی برسد... وقتی فهمیدم مادر شده ام که به خاطر تو لباسهایم عوض شدند و هر روز شکمم بزرگ و بزرگتر شد و دیگر در راه رفتنم نبودم آن خانم با وقار و خوش پوش دیروز... وقتی فهمیدم مادر شده ام که شبها به خاطر تو تاسحر یک خواب کامل نکردم و هر بار برای اینکه مبادا برایت اتفاقی بیافتد بلند شدم نشستم و یک دهن قربان صدقه دست و پاهای کوچکت شدم و دوباره به پهلوی دیگر و باز خستگی و باز و باز تا خود صبح تکرار این عاش...
30 خرداد 1391

مادرانه

امروز به کمک خاله الی این وبلاگ رو برات ساختم مامان جان سعی میکنم تا میتونم به این وبلاگ سر بزنم تا دل تنگی های نبودنت رو تاروز اومدن کمتر حس کنم....
25 خرداد 1391
1